تبليغاتX
سلطان مشکی(رضا صادقی)
دیگه دیگه
 
 این شعر دیگه از خودمه کسی نمیتونه روش  شک کنه

من کیم ؟هیشکی یه تنها

که سپرد دل رو به غمها

تو کی هستی اون مسافر

رفت تا رسید به آخر

عشق چیه؟همون که ساده تو دست ما دوتا مرد

چشم اونی که ندید تو رو عاشقونه هیچ وقت

پای عاشق تو اونکه چه بدون اعتنا رفت

و دلت یه کوه سنگی که توش احساس و امید مرد

وچه ساده بردی از یاد دلی که واسه تو پژمرد

دست تو یه تکه یخ که حس نکرد گرماشو شونم

یادگار تو یه اشکه تا همیشه روی گونم

موهای منو که دیدی همیشه دنبال باده

حتی لبخنده یه شادی دیگه لبهام رو نمی خواد

وغرور بازیچه ای که ما چه ساده میشکستیم

کینه قلهای تو دل داشت که رو اوج اون نشستیم

دوست دارم یه حرف بود با لبای ما غریبه

اون نگاه های دروغین همگی واسه فریبه

تخم عشق چیزی که هرگز ما تو قلب هم نکاشتیم

اولش که عشقو کشتیم بعد تو صندوقچه گذاشتیم

تو نه اونی که واسه عشق غصه رو به جون خریده

نه من اونم که واسه تو از همه چیزش بریده

یا حق

مانی مشکی پوش جنوب

|+| نوشته شده توسط مانی مشکی در چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385  |
 !!!!
بازگشت من

من حالم خوبه خوبه

از این پس هم زیاد نمینویسم

خیلی کم لطف شدین

اینگار نه اینگار من زمانی هم بودم

به هر حال

از کسانی که منو تنها نذاشتن

ممنونم

در ضمن

این شعرو یادتونه؟؟؟

تا اطلاع ثانوی

 

مشکی رو می ذارم کنار

 

فقط تو قاب دل من

 

مشکی می مونه یادگار

 

بذاز بگن کم می آرم

 

من دیگه حرفی ندارم

 

تا دل تو سینه می زنه

 

 صادقی رو دوسش دارم

 

همیشه توی قلب من

 

مشکی یه آیین می مونه

 

این دل صاف و صادقم 

 

از عشق مشکی می خونه

 

 رنگ قشنگ  مشکی  رو

 

رنگ صداقت بدونید

 

من دیگه رفتم ؛ یا علی

 

همیشه مشکی بمونید!!!

 

 

این شعر باعث جنجالهای زیادی شد

راستش یکی از دوستام از پیوند مشکی کشش رفت و به من گفت که خودم.....

منم زدمش تو وب حالا که حالم خوب شده میام میبینم که... بله

بازم از  دوست خوبم پیوند مشکی تشکر میکنم

یا حق

مانی مشکی پوش جنوب

|+| نوشته شده توسط مانی مشکی در سه شنبه چهاردهم آذر 1385  |
 
 
بالا